نقصان و شکست
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دســـت
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هســــــت ، در عالم نیســـــت
پندار که هر چه نیســــــت ، در عالم هســــــت
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دســـت
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هســــــت ، در عالم نیســـــت
پندار که هر چه نیســــــت ، در عالم هســــــت
گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری
پس مطمئن باشم مرا هم دوست داری
گفتی نمی خواهی ببارم عشق ، اما
شعر غریبی را که گفتم دوست داری
با این همه تکلیف را روشن کن ای دوست
با من بگو ، آیا مرا هم دوست داری ؟
لب می زنی یا حرف ؟! اما نه ... صدا بود
آهسته می گفتی ... شنیدم ... دوست داری
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد ... خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
يادم باشد زندگي زیباست
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت ؛ در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود ، زل بزنم ؛ تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد ؛ به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد هيچ گاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم ؛ تا تنها نمانم
يادم باشد هيچ گاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد ، يادم باشد ...
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ... که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و همه کسند . آدم هایی که براي زندگي تقلا می کنند ، بار می برند ، بی خوابی می کشند ، کهنه می پوشند ، جار می زنند ، سرما و گرما را تحمل مي كنند ، و گاهی خجالت هم می کشند ... خیلی ساده ... نخند دوست من ! هرگز به آدم ها نخند . خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم می کند ... به پوزخند آدمی به آدمی دیگر !
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،
بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-
میبینم اگر ذرهای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!
این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
منسوب به ناصرخسرو
در گلستانی هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازهجوان
صورتش زیبا قامتش موزون
چهرهاش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
این چنین لب به سخن باز نمود
گفت آن دلبر بیمهر و وفا
دوش میگفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن
هرکه خواهد که برقصد با من
از برایم شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ
چه کنم من که در این دشت و دمن
گل سرخی نبُود وای به من
در همان جا به سرشاخه بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت باید دل او شاد کنم
روحش از قید غم آزاد کنم
رفت تا بادیهها پیماید
گلسرخی به کف آرد شاید
جستجو کرد فراوان و چه سود
که گلسرخی در آن فصل نبود
هیچ در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت ای مونس جان یار قشنگ
گلسرخی زتو خواهم سرخرنگ
هرچهبایست کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت
گفت ای راحت دل ای بلبل
آنچنانی که تو خواهی گل
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش قیمت جان خواهد بود
بلبلک آمده بود آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پرخون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید
گلسرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لالهگون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمهای ساز کن از آن آواز
بلبلک سینه خود کرد سپر
رفت سرمست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خونریز
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل، سرخ شد از خون دلش
مهر بود آری در آب و گلش
شد سحر بلبل بیبرگ و نوا
دگر از درد نمیکرد صدا
جان به لب سینه و دل چاکزده
بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف در گل و خون غلطه زنان
سوی مأوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه یار
بود تا صبح همانجا بیدار
بلبل افتاد و به پایش جان داد
گل بدان سوخته حیران داد
هرکه میدید گمانش گل بود
پارههای جگر بلبل بود
سوخت بسیار دلش در غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسهاش داد و وداعی بنگاه
کرد و برداشت گل و افتاد براه
دلش آشفته بُد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت افسوس پزت عالی نیست
گرچه دم میزنی از مهر و وفا
جامهات نیست ولی در خور ما
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتمزده زد
طعنهها بود به هر لبخندش
کرد پرپر و دور افکندش
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پریرویان آه
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه ملک جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
میبینم اگر ذرهای اندر ته دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
بگشود پر خویش سپس از چپ و از راست
گفتا: عجب است این که ز چوبی و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟
بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!