بتو نیایش میکنم

وقت رفتن تو گريه حتي نمي داد مجالم
كه تو رو اون جور ببينم كه بمونه تو خيالم
مي دونستي سفر تو آخر راهه
مي دونستي كه نگاهم به تو آخرين نگاهه
سفرت بخير عزيزم بي بلا تنت سلامت
مي مونم چشم به راهت حتي تا روز قيامت
عاقبت بازي تقدير قفل پنجره ها رو وا كرد
جادوي مه گرفته عاقبت ما رو جدا كرد
دل ميگه كه برمي گردي اي هميشه بهترينم
فرصتي مي ده زمونه كه بازم تو رو ببينم
یک شب به یاد چشمت در گوشه ای نشستم
اون وقت به احترامت چشم به گریه بستم
همچون نسیم و رویا بود آن هوای مستت
نازک بود از حریری آن نازهای دستت
سوگند به پاکی عشق پیمان و عهد بستیم
آن شب سکوت لب را با بوسه ای شکستیم
هرچند که بوسه هایت بوی هوس ندارد
لیکن بر این لب من احساس را برآرد
آن نام تشنه ات را سیراب گر نکردم
شرمنده ام زرویت که اجتناب کردم

ياد روي تو همچون خورشيدي بر تاريكي دل مي تابد.لبخند تو لحظات هستي ام رو شكوفا، وحرف هايت مثل باران جان تشنه ام را سيراب مي كند و به آن معني ميدهد.مي دانم بالاخره روزي مي آيد كه تو مي آيي و من چشمانم را با اشك شوق شستشو مي دهم. و دست مرا به طناب ماه مي رساني و راه آسمان را نشانم مي دهي

راه بيابانی
هر چند که در کلبه ويرانی خويشم
سرمستِ مه گلرُخ جانانی خويشم
مجنونم و ليلا شده دور از من و من نيز
آواره آن راه بيـابانی خويشم
چون زلف تو آشفته و پيچان و پريشان
عمريست که در بند پريشانی خويشم
هر کس به طريقی شده سر مست نگاری
من مست قد سرو خرامانی خويشم
آزاد کنم از غم ايام که چنديست
در حبس غم و محنت طولانی خويشم
غمنـاک نـگرديده ام اندر همه ايـام
تا مستِ مه گلرُخ جانانی خويشم
صبر كن چشم من از ديدن تو سير شود، بعد برو
يا كه دل پاي غمت بسته به زنجير شود، بعد برو
شعله عشق تو افتاده به ناگاه، به كاشانه دل
صبر كن اين شعله زمين گير شود، بعد برو
خواب ديدم كه بهار است و تو زيبا، چمن آراي مني
صبر كن خوابِ منِ غمزده تعبير شود، بعد برو
رفتي و آينه دل همه زنگار كدورت بگرفت
بگذار آينه فرسوده و دلگير شود، بعد برو

خسته از قلب های آهنی، کنار جاده محبت با چمدانی از مهربانی منتظرت هستم شايد در سپيده دم عشق، طلوعت را به تماشا نشينم و جرعه نوشِ صدای زلالت باشم

انتظار بی پايان
پيمان بسته بودی
که تنهايم نگذاری
اما رفتی
ای يار مهربان
اولين ديدارمان چه خوب بود
و چه زود گذشت
اينک بهار است و من
باز تنهايم
درد دلم را به مرغ عاشق گفتم
شايد پيدايت کند
مانند شمع سوختم و ساختم
اما هنوز پيدايت نکردم
چگونه باور کنم زردی خزان دستانم را در سردی زمستان دستهايت؟
چگونه در خيالم بگنجانم شاخه های تکيده خيالم را در يخبندان نگاهت؟
يک دم در کوچه پس کوچه های دلم قدم بگذار و بگو که بی خيال از کنار خاطرات قديمی، از مقابل پنجره انتظار و آينه شکسته ام نخواهی گذشت و مرا با تنهايی ها و آروزهای پرپرم تنها نخواهی گذاشت
صدای تو کو؟
با دل عاشقم وفای تو کو؟
زان سيه چشم وفای تو کو؟
خانه خالی است از طراوت گل
باز بلبل بخوان، صدای تو کو؟
بر فروزان چراغ جانم را
نفس گرم آشنای تو کو؟
مژده نور بود و پيک اميد
در دل شب صدای پای تو کو؟
بی تو چه کنم ××× رفتنت موج غریبیت که دل می شکند
آسمان قفسم وسعت پرواز ندارد
خانه ام هيچ کجا پنجره ای باز ندارد
سينه من سوخت، ز سوز نفسم آه خدايا
سينه ی سوخته ی من دگر آواز ندارد
می و ساقی و غزال و غزل آيد به چه کارم
چون دل غمزده را از غم دل باز ندارد
فرقه در بحر ، پی ساحل او بوده ام افسوس
دست فرياد رسی قدرت اعجاز ندارد
در پی منزل وصلش دل ما را گذر افتاد
به مسيری که سرانجام و سر آغاز ندارد
رازها گفته ام از دل به مه ام ليک چنين است
که مه ام در دل خود حرمت آن راز ندارد
یک زن هندی، 11 نوزاد قد و نیم قد را در نخستین زایمان خود به دنیا آورد.
