بی تو چه کنم: سوز نفس
بی تو چه کنم ××× رفتنت موج غریبیت که دل می شکند
آسمان قفسم وسعت پرواز ندارد
خانه ام هيچ کجا پنجره ای باز ندارد
سينه من سوخت، ز سوز نفسم آه خدايا
سينه ی سوخته ی من دگر آواز ندارد
می و ساقی و غزال و غزل آيد به چه کارم
چون دل غمزده را از غم دل باز ندارد
فرقه در بحر ، پی ساحل او بوده ام افسوس
دست فرياد رسی قدرت اعجاز ندارد
در پی منزل وصلش دل ما را گذر افتاد
به مسيری که سرانجام و سر آغاز ندارد
رازها گفته ام از دل به مه ام ليک چنين است
که مه ام در دل خود حرمت آن راز ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۲:۱۹ ب.ظ توسط rk
|