آشیان جوجه کانم از آن من نیست !!
چشم به دروازه باغ دوخته بودم و گوش به آوای نسیم
تا بهار کارش به سامان رساند
زمین چمن پوشد و شاخه سبز نوشد
دشت بشکفد و درخت شکوفه زاید
ساقه به گل نشیند و دل به نشاط سراید
و بهارترین دروازه گشوده شد و برق مخملش تاب دیدگانم ستـُــرد
این همه بهار از آن من است !!
از آن من...
من که دختر بارانم ...
من که سایه به سایه دریا پرورده ام
من که سبزینگی ، چشم انداز همیشه نگاهم بود
من که رنگارنگ باغ ، نه آرزو که درکنارم بود
من که جنگل و دشت و کوه ... ساحل و ابر و باران ... شالی و چشمه و رود
مهر پرداخت شده ی مادرم بود
ومن میراث دار مهر مادر
امروز ... اینجا... این سوی دریا ها
تاب این همه بهار ندارم !
من در این بهار نا آشنا ریشه ندارم
نه !! این همه بهار ... از پنجره اتاق از آن من نیست !
این بهشت مال من نیست !
مادرم هم چنان بیمار است
شهر من دگر زیبا نیست
و من بی آنکه دلتنگش شوم ... درد مندش شده ام
این بهار زیباترین بهار یادمانم ... دلتنگ ترین فصل جانم !
و چه ناآرامی ، که بدانی دلتنگی و ندانی دلتنگ چه !
وچه نا خشنود که ندانی ...
تو بگو !!
بهارا ! نسیما ! درختا !
ای سبز ! ای زرد ! صورتی !
رنج غربت به از دامان مادر ؟
...
_ رنج غربت به از دامان مادر !