روایت کنند  اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود
      میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

      یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش
      و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».
      اما  یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
      «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم
      سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و
      پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه
      توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر
      کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن
      سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».
      
                             ********************
      اسکندر مقدونی پس از فتح شهر«کورنت» همچون فاتحان در شهر قدم می زد که دیوژن
      [فیلسوف یونانی] را دید که بدون توجه به او در سایه دیواری لمیده است. اسکندر
      از بی توجهی دیوژن به خشم آمد و با عتاب به او گفت: «مگر مرا نمی شناسی که
      احترام نمی گذاری؟» دیوژن پاسخ داد: «چرا شناختم. تو بنده ای از بندگان منی و
      لایق احترام نمی باشی!» و ادامه داد « تو بنده حرص، آز، خشم و شهوتی در حالی
      که من تمام اینها را بنده و مطیع خود ساخته ام. پس تو بنده منی!»
      اسکندر از این پاسخ برآشفت، لگدی محکم به دیوژن زد و گفت «برخیز، اکنون شهر
      تو به دست من فتح شده» دیوژن با خونسردی پاسخ داد« فتح شهرها عادت شاهان است
      و لگد زدن عادت چارپایان!» کار که به اینجا رسید، شاه مقدونی مستأصل فریاد
      برآورد که ای کاش به جای اسکندر بودن دیوژن می بودم.