شنیدستم که مجنون دل افکار که شد از مردن لیلی خبر دار گریبان چاک سر آمد به دامان بسوی تربت لیلی شتابان در آنجا کودکی دید ایستاده زهر سو دیده ی از هم گشاده سراغ تربت لیلی از آن جست پس آن کودک بخندید و باو گفت : ترا مجنون اگر این عشق بودی ز من کی تمنا مینمودی در این صحرا به هر جا جستجو کن ز هر خاکی کفی بردار و بو کن زهر خاکی که بوی عشق بر خاست یقین دان مدفن لیلی همان جاست .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۵۹ ب.ظ توسط rk
|