آسمان را گفتم


می توانی آيا


بهر يک لحظهء خيلی کوتاه


روح مادر گردی


صاحب رفعت ديگر گردی


گفت نه نه هرگز


من برای اين کار


کهکشان کم دارم


نوريان کم دارم


مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم



درپی عشق شدم


تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم


ديدم او مادر بود


ديدم او در دل عطر


ديدم او در تن گل


ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم


ديدم او درپرش نبض سحر


ديدم او درتپش قلب چمن


ديدم او لحظهء روئيدن باغ


از دل سبزترين فصل بهار


لحظهء پر زدن پروانه


در چمنزار دل انگيزترين زيبايی


بلکه او درهمهء زيبايی


بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی


همه جا پيدا بود