مرگ...
روی قبرم بنویسید کبوتر شدو رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خوردست،سم یا غم دل آنقدر غرق جنون بود که پرپر شدو رفت روز میعاد،همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میعاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب تز دل خرشید گذر خواهی کرد پسری ساده که یک روز کبوتر شدو رفت
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲:۵ ب.ظ توسط rk
|