خسته ام
امــــــــــــــــــ
خسته ام از جهان از سرنوشت این دیار از خودم از دیده ام از هجر یار از صفای مردمان بی ریا از غلامان چو صد همچو نیا از خدایی از كزایی از خیال از همه افسرده های روزگار از همه من از همه اوارگی بودن و ماندن ولی اوارگی خسته ام از افتاب این دیار میروم تا ره بگشایم زین خیال نگزرم از كوی او همچون عقاب بگزرو از شهر شبدر های زار خسته ام از هر كس و هر ماندگار خسته ام از اشك و از اندوه و اه خسته ام... من خسته ام....
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲:۸ ب.ظ توسط rk
|